مهدی سهیلی

 

 


 

در آن ايام، خاك فتنه خيز مكه، يعني مهد بدكاران

درون ظلمت جهل و تباهي دست و پا ميزد

توانگر، آتش حسرت بجان بينوا ميزد

ستمكش، بر در هر خانه دست التجا ميزد

شبانگاهان ـ

نوائي غم فزا در ناي مرغ شب گره ميخورد

سحرگاهان خروس صبح اگر ميخواند ـ

گروهي تيره جان بي سعادت را صلا ميزد

***

بهركس ميرسيدي، حربه الحاد در كف داشت

رهي گرپيش پائي بود، راه ننگ و پستي بود

و گر رنگي بروئي بود، رنگ بت پرستي بود

محبت، مردمي، انصاف، پاكي، پاك انديشي ـ

ميان توده ها گم بود .

چپاول، زورگويي، ناجوانمردي، تبهكاري ـ

يگانه كار مردم بود.

در اين هنگامه ها، مردي غمين با چشم تر هر شب

به « كوه نور » در « غار حرا » ميرفت

همه شب با غمي سنگين ببال مرغ انديشه ـ

ز « كوه نور » تا عرش خدا مي رفت

لبش خاموش بود اما سرا پايش پر از فرياد

به پرواز خدائي تا دل بي انتها ميرفت

تني لرزان، دلي ترسان، ز بيم حق تعالي داشت

و در آن غاز تنهائي

رواني روشن از كر و بيان عرش اعلا داشت

***

بدان اين مرد برتر، آشناي راز سرمد بود

كه از دلبستگي ها و ز تعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاكان جهان آفرينش را سرآمد بود

نفس را نكهت جاويد مي بخشم بنام او

مهين پيغمبر عالم

هما عرش پرواز خدا سير فلك پيما

ابر مرد جهان، آموزگار ما « محمد » بود

***

بلي او، آن يگانه، آن فلك سير خدا پيوند ـ

بهمراه دلي نوراني و عزمي گران چون كوه ـ

ز « كوه نور » شبها ديده بر « ام القري » ميدوخت

و در اندوه جهل مردم « ام القري » ميسوخت

***

يكي شب « كوه نور » آبستن رمزي خدائي شد

شبي رخشان ز بام آسمان آبي « ملكه »

ندانم عرشيان از خوشه پروين

به دربار محمد در « حرا » گل ميفرستادند

و يا با ريزش صدها ستاره آسمانيها

زمين را بوسه ميدادند

***

شبي حيرت فزا دست خداي آسمانها بر سر كعبه

گل مهتاب ميپاشيد

بچشم مردم « ام القري » در آن شب روشن

ز بام لاجوردي سرمه ها خواب ميپاشيد

در آن مهتاب شب، غار حرا خورشيد در خود داشت

محمد در دل « غار حرا » در خويش گريان بود

شبستان وجودش پر ز نور پاك يزدان بود

در آن هنگامه شهر مكه بود و خواب و مدهوشي

محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هايش

در آن شب حال مهمان « حرا » نقشي دگرگون داشت

شراري بود از دنياي غيبي در سراپايش

دل « كوه حرا » شد گرم

گمان كردي كه نبضش بي امان مي زد

تو گفتي ميدود نور خدا در جوي رگهايش

***

به كوته لحظه اي چشم محمد، گرم شد از خواب

ولي در خويش حيران بود .

بناگه برق زد در پشت چشمش، ديده را وا كرد

ز پشت ديدگان تا عرش، نوري را تماشا كرد

بخود لرزيد از وحشت

نگاهي پر ز انديشه بسوي آسمانها كرد

دهانش باز ماند از حيرت نوري شبانگاهي

صداي نبض خود را ميشنيد از دِهشتي سنگين

بديدار شگفتي ها ز جاي خويشتن بر جست

عرق چون شبنم سردي بچهر روشنش بنشست

غريوش در دل « كوه حرا » پيچيد

فغانش از زمين بر رفت و در عرش خدا پيچيد

***

ببانگي پر تضرع گفت:

كريما! كردگارا! پاك يزدانا! خداوندا!

حكيما! مهربانا! بي نيازا! بي همانندا!

ببخشا بر محمد لطف جاويدان سرمد را

بگير از مهرباني دست لرزان محمد را

مرا در كشف راز غيب، ياري ده

بجان من توان پايداري ده

كريما! سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نميدانم .

***

محمد بود و نوري از زمين تا بينهايت ها

محمد بود و در دل زين معماها حكايت ها

دوباره موج آهنگش طنين افكند زير گنبد گيتي

من امشب سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نمي دانم .

عجب نوريست اين نور شگفت امشب

كجا خورشيد و ماه آسماني اين ضيا دارد ؟

نگه چون ميكنم دنباله تا عرش خدا دارد

كريما! سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نمي دانم

***

محمد در سخن با خويش بود آنگاه چون تندر

نوائي آسماني در دل غار حرا پيچيد

صدائي در زمين از سوي عرش كبريا پيچيد

در آندم، حق تعالي، گوش بر بانگ خدا ميداد

محمد، مات و حيران، گوش بر بانگ خدا مي داد:

بخوان هان اي محمد! گفت: من خواندن نمي دانم

ندا آمد: بخوان با من اي امي مكه !

بناگه چشمه نوري بجان پاك او تابيد

دوباره اين ندا آمد:

بخوان اي بارگاه كبريا را بهترين بنده

بخوان بر نام قدس پر شكوه آفريننده

خداوندي كه انسان را ز خون بسته مي سازد

بخوان بر نام پاك خالق اكرم

بنام آنكه دانش را به نيروي قلم آموخت

بنام آن خداوندي كه از رحمت ـ

بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت .

***

محمد از شكوه وحي مي لرزيد

در آن ساعت ـ

محمد بود و شهر مكه و وحي خداوندي

پس از آن شب جهان داند كه در گفتار پيغمبر ـ

سخن از عشق حق بود و حديث آرزومندي

***

محمد از دل « ام القري » اين نغمه را سر داد ـ

كه: اي انسان! خدا يكتاست

بجز يكتا پرستي هيچ راه رستگاري نيست

بديگر راهها گر پا گذاري غير خواري نيست

در اين آيين جاويدان

لب خود را فرو بند از سپيدي وز سياهي ها

تو را تا كي سخن از قصه رنگ است

در اين آئين سخن از رنگها ننگست

به كيش راستين ما

گرامي تر بود آنكس كه در وي گوهر تقواست

گر از شرق است، ور از غرب است

گر از روم است، ور از زنگست

چه گويم از شكوهت؟ اي محمد اي مهين فرزانه عالم !

مرا پاي سخن لنگست

ز تو فرزانه تر در پهندشت آفرينش كيست ؟

ستايش را توانم نيست ميدان سخن تنگست

ولي با جاودانه نام تو هر روز و هر شب در دل گيتي

بهين گلبانگ جاويدست

سخن از تو ببام هفت اورنگست

ابر مردا! زوالي نيست گلبانگ حقيقت را

بياد تو ز مهد خاك، تا نه گنبد افلاك

هميشه، هر زمان، هر شب

نوازشگر، نسيم بانگ توحيد است

طنين افكن نوائي گرم آهنگ است
 
 
 
 
/**/

مهدی سهیلی

 

 

مست مستم ليك مستي ديگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم

راست گويم يك رگم هشيار نيست
مستم اما جام و مي در كار نيست

مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقي كه عالم مست اوست

نيمه شب ها سیر عالم كرده ام
رو به ارواح مكرم كرده ام

نغمه ي مرغ شبم پر ميدهد
سير ديگر حال ديگر مي دهد

ساقي پيمانه را لبريز كرد
باده ي خود را شرارانگيز كرد

حالت مستي و مدهوشي خوشست
وز همه عالم فراموشي خوشست

مستي ما گر نداني دور نيست
باده ي ما زاده ي انگور نيست

دختر روز پيش ما بي آبروست
باده ي ما فارغ از جام و سبوست

اي حريفان جام من جام منست
وندرين پيمانه پيمان منست

چيست پيمان ؟ نغمه ي قالوابلا
مي زند هر لحظه در گوشم صلا

كاي تو در پيمان من هشيار باش
خواب خرگوشي بنه بيدار باش

بند بگسل نغمه زن پر باز كن
اين قفس را بشكن و پرواز كن

اين ندا هر شب مرا مستي دهد
زندگاني بخشد و هستي دهد

هاتفي گويد مرا در بيت بيت
اي قلمزن مارميت اذ رميت

ما قلم را در كفت جان مي دهيم
ما به شعرت نور عرفان مي دهيم

گر ترا شوري بود از سوي ماست
طاق نه محراب تو ابروي ماست

ما به جامت شربت جان ريختيم
ما به شعرت شور عرفان ريختيم

روشني ها از چراغ عشق ماست
بر كسي تابد كه داغ عشق ماست

دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟
در تن من جان بيتاب از كجاست ؟

در سكوت شب دلم پر مي زند
دست ياري حلقه بر در مي زند

شب بر آرم ناله در كوي سكوت
عالمي دارد هياهوي سكوت

برگ ها در ذكر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نياز

بال بگشايد ز هم شهباز من
مي رود تا بيكران پرواز من

از چراغ آسمان ها روشنم
پر فروغ از نورباران تنم

روشنان آسماني در عبور
نور ونور ونور ونورو نور و نور

مي رسم آنجا كه غير از يار نيست
وز تجلي قدرت ديدار نيست

بهر ديدن چشم ديگر بايدت
ديده يي زين ديده بهتر بايدت

چشم سر بيننده ي دلدار نيست
عشق را با جان حيوان كار نيست

چشم ظاهر در بهائم نيز هست
كوششي كن چشم دل آور بدست

باغبان را در گلاب و گل ببين
ذكر او در نغمه ي بلبل ببين

عشق او در واژه ها جان مي دمد
در كلامم نور عرفان مي دمد

طبع خاموشم سخن پرداز از اوست
بال از او نيرو از او پرواز از اوست

عقل ها ز انديشه اش ديوانه است
شمع او را عالمي پروانه است

ديده ي خلقت همه حيران اوست
كاروان عقل سرگردان اوست

در حريم عزت حي ودود
آفتاب و ماه و هستي در سجود

يك تجلي عقل را مجنون كند
واي اگر از پرده سر بيرون كند

گه تجلي آتشم بر جان زند
جان من فرياد ده فرمان زند

آري آري مي توان موسي شدن
با شفاي روح خود عيسي شدن

روح مي گويد اگر چه خاكي ام
من زميني نيستم  افلاكي ام

راه هموارست رهرو نيستم
بي سبب در هر قدم مي ايستم

هر زمان آن حالت دلخواه نيست
جان روشن گاه هست و گاه نيست

تشنه كامم ليك دريا در منست
گر شفا خواهم مسيحا در منست

باغ هست و ما به خاري دلخوشيم
نور هست و ما به نازي دلخوشيم

دعوت حق گويدم بشتاب سخت
تا بتازد بر سرت خورشيد بخت

از نفخت فيه من روحي نگر
تا كجا پر مي کشد روح بشر

گر شوي موسي عصا در دست تست
خود مسيحا شو شفا در دست تست

طور سينا سينه ي پاك شماست
مستي هر باده از تاك شماست

از شجر آوازها را بشنوي
زنده شو تا رازها را بشنوي

وادي ايمن درون جان تست
كشتن فرعون در فرمان تست

پاك شو پر نور شو موسي تويي
جان خود را زنده كن عيسي تويي

غرق كن فرعون نفس خويش را
محو كن فكر خطا انديش را

ساقيا آن مي كه جان سوزد كجاست ؟
نور حق را در دل افروزد كجاست ؟

مايه ي آرام جان خسته كو ؟
از شرابي مستي پيوسته كو ؟

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبك تازم ببخش

عاشق بزم  توام راهم  بده
عقل روشن جان آگاهم بده

 

 

مهدی سهیلی

 

 

زمین و آسمان " مکه " آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید -

امید زندگی در جان موجودات می جوشید -

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبی مرموز و رویایی -

به شهر " مکه " مهد پاکجانان دختر مهتاب می خندید

شبانگه ساحت " ام القری " در خواب می خندید

ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی -

دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد

صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ -

به سوی کهکشان میشد.

*****

دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت -

و دست باغبان آفرینش در چنان حالت -

سر " گل آفریدن " داشت.

*****

شگفتیخانه ی " ام القری " در انتظار رویدادی بود

شب جهل و ستمکاری -

به امید طلوع بامدادی بود.

سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت

و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد

همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند

که: امشب نیمه شب خورشید می تابد

ز شرق آفرینش اختر امید می تابد

*****

در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگی می دید:

به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد

و هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانی

و زین قدرت نمایی ها نصیب او -

شگفتی بود و حیرانی

*****

در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی

و منقاری زمردفام

که سویش پر کشید از بام -

و در صحن سرا پر زد

و پرهای پرندین ره به پهلوی زن دردآشنا سائید

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به کوته لحظه ای گرداند سر را " آمنه " با هاله امید

تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید

چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را -

دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر " احمد "  را -

شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را

سپس بشنید این گفتار وحی آمیز:

- الا، " ای آمنه " ای مادر پیغمبر خاتم!

سرایت خانه ی توحید ما باد و مشید باد

سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد

*****

بدو بخشیده ایم ای " آمنه " ای مادر تقوا!

صدای دلکش " داوود " و حب " دانیال" و عصمت " یحیی "

به فرزند تو بخشیدیم

کردار" خلیل " و قول " اسماعیل " و حسن چهره ی  " یوسف "

شکیب  " موسی عمران " و زهد و عفت " عیسی "

بدو دادیم: خلق " آدم " و نیروی  " نوح " و طاعت " یونس "

وقار و صولت " الیاس " و صبر بی حد " ایوب "

بود فرزند تو یکتا -

بود دلبند تو محبوب -

سراسر پاک -

سراپا خوب.

*****

دو گوش " آمنه " بر وحی ذات پاک سرمد بود

دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -

که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را -

به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن‌ دیگری ‌طشت ‌زمرد بود

دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت

" محمد " را چو مروارید غلتان شستشو دادند

به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند

سپس از آستین کردند بیرون " دست قدرت " را -

زدند از سوی درگاه خداوندی -

میان شانه های حضرتش " مهر نبوت " را

سپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدند

وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " کوچیدند.

همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:

که آمد تکسواری در " مدائن " سوی " نوشروان "

و گفت: ای پادشه " آتشکده ی آذرگشسب " ما -

که صدها سال روشن بود -

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش

به " یثرب " یک " یهودی " بر فراز قلعه ای فریاد را سرداد:

که امشب اختری تابنده پیدا شد

و این نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -

نوین پیغمبر پاک خداوندست

و انسانی کرامندست

*****

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی

قدم بگذاشت در " ام القری " وین شعر را برخواند:

" که ای یاران مگر دیشب بخواب مرگ پیوستید؟

چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟

که دید از " مکیان ‌" آن ماهتاب پرنیانی را؟

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود

هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود

بیابان بود و تنهایی و من دیدم -

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند -

ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد.

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!

بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبائی!

بیابان، رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست

بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست

کجا بودید ای یاران؟!

که دیشب آسمانیها زمین " مکه " را کردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."

*****

به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند

به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:

که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟

چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟

که دید از " مکیان " آن ماهتاب پرنیانی را؟

بیابان بود و تنهایی و من دیدم -

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد

به چشم خویش دیدم ماه  را از جای خود کندند -

زهر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!

بیابان بود ومن، اما چه اخترهای زیبائی!

بیابان رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست

بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست

کجا بودید ای یاران؟!

که دیشب آسمانیها زمین " مکه " را کردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

*****

روانت شادمان بادا!

کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟!

کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی؟!

که اینک بر فراز چرخ، یابی نام " احمد " را

و در هر موج بینی اوج گلبانگ " محمد " را

" محمد " زنده و جاوید خواهد ماند

" محمد " تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند

جهانی نیک می داند -

که نامی همچو نام پاک " پیغمبر " موید نیست

و مردی زیر این آسمان همتای " احمد " نیست

زمین ویرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پیر -

اگر بینیم روزی در جهان نام " محمد " نیست .

 

 

مهدی سهیلی

 

زمين و آسمان " مكه " آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد -

اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد -

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبي مرموز و رويايي -

به شهر " مكه " مهد پاكجانان دختر مهتاب مي خنديد

شبانگه ساحت " ام القري " در خواب مي خنديد

ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي -

دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد

صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ -

به سوي كهكشان ميشد.

*****

دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت -

و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -

سر " گل آفريدن " داشت.

*****

شگفتيخانه ي " ام القري " در انتظار رويدادي بود

شب جهل و ستمكاري -

به اميد طلوع بامدادي بود.

سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت

و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي زد

همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند

كه: امشب نيمه شب خورشيد مي تابد

ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد

*****

در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي ديد:

به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد

و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني

و زين قدرت نمايي ها نصيب او -

شگفتي بود و حيراني

*****

در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي

و منقاري زمردفام

كه سويش پر كشيد از بام -

و در صحن سرا پر زد

و پرهاي پرندين ره به پهلوي زن دردآشنا سائيد

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه " با هاله اميد

تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد

چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را -

دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر " احمد "  را -

شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را

سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز:

- الا، " اي آمنه " اي مادر پيغمبر خاتم!

سرايت خانه ي توحيد ما باد و مشيد باد

سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد

*****

بدو بخشيده ايم اي " آمنه " اي مادر تقوا!

صداي دلكش " داوود " و حب " دانيال" و عصمت " يحيي "

به فرزند تو بخشيديم

كردار" خليل " و قول " اسماعيل " و حسن چهره ي  " يوسف "

شكيب  " موسي عمران " و زهد و عفت " عيسي "

بدو داديم: خلق " آدم " و نيروي  " نوح " و طاعت " يونس "

وقار و صولت " الياس " و صبر بي حد " ايوب "

بود فرزند تو يكتا -

بود دلبند تو محبوب -

سراسر پاك -

سراپا خوب.

*****

دو گوش " آمنه " بر وحي ذات پاك سرمد بود

دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -

كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را -

به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن‌ ديگري ‌طشت ‌زمرد بود

دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت

" محمد " را چو مرواريد غلتان شستشو دادند

به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند

سپس از آستين كردند بيرون " دست قدرت " را -

زدند از سوي درگاه خداوندي -

ميان شانه هاي حضرتش " مهر نبوت " را

سپس در پرنياني نقره گون، آرام پيچيدند

وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " كوچيدند.

همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند:

كه آمد تكسواري در " مدائن " سوي " نوشروان "

و گفت: اي پادشه " آتشكده ي آذرگشسب " ما -

كه صدها سال روشن بود -

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش

به " يثرب " يك " يهودي " بر فراز قلعه اي فرياد را سرداد:

كه امشب اختري تابنده پيدا شد

و اين نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -

نوين پيغمبر پاك خداوندست

و انساني كرامندست

*****

يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي

قدم بگذاشت در " ام القري " وين شعر را برخواند:

" كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟

كه ديد از " مكيان ‌" آن ماهتاب پرنياني را؟

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود

بيابان بود و تنهايي و من ديدم -

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد

به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند -

ز هر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد.

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!

بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبائي!

بيابان، رازها دارد

ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."

*****

به شعر آن عرب، مردم همه حالي عجب ديدند

به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:

كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟

كه ديد از " مكيان " آن ماهتاب پرنياني را؟

بيابان بود و تنهايي و من ديدم -

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد

به چشم خويش ديدم ماه  را از جاي خود كندند -

زهر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!

بيابان بود ومن، اما چه اخترهاي زيبائي!

بيابان رازها دارد

ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

*****

روانت شادمان بادا!

كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟!

كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!

كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام " احمد " را

و در هر موج بيني اوج گلبانگ " محمد " را

" محمد " زنده و جاويد خواهد ماند

" محمد " تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند

جهاني نيك مي داند -

كه نامي همچو نام پاك " پيغمبر " مويد نيست

و مردي زير اين آسمان همتاي " احمد " نيست

زمين ويرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پير -

اگر بينيم روزي در جهان نام " محمد " نيست