عطار



ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعه‌ی دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم


شهریار



اي عسس گر شاد از اين هستي كه شب مستم گرفتي
من از اين شادم كه مي افتادم و دستم گرفتي

تا كه دستي بود و پايي كي حريفم بودي اي چرخ
ماهم از دست آن زمان كز پاي بنشستم گرفتي

بال من بگشا اگر مرد شكار شاهبازي
ور نه در دام محبت مرغ پا بستم گرفتي

پست خواندن لايق طبع بلندم نيست ليكن
اي فلك گر خود نه پستي از چه رو پستم گرفتي

آسمان بردي كمان ابروي من از دست آري
تا نه پرتاب تو سازم , تير از دستم گرفتي

گفته بودي گر من افتادم زپا دستم بگيري
خود بزير پايم افكندي عجب دستم گرفتي

شهريارا اقتباس از اوستادي كن كه گويد
آسمان بي ماه ماني ماهم از دستم گرفتي...



حافظ - فال نیمه شب

 

 

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم


چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم


بر آستان مرادت گشاده ام در چشم

که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم


چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله

که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم


غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم


به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم


به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 

 

عطار نیشابوری

 

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ای
این چنین طراریت با من مسلم کی شود

عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود

خلوتی می‌بایدم با تو زهی کار کمال
ذره‌ای هم‌خلوت خورشید عالم کی شود

نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی
گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود

 

حسین زحمت کش

 

 

داری از قصد می زنی یک ریز

با سر انگشت خود به شیشه ی من

قطره قطره نمک بپاش امشب

روی زخم دل همیشه ی من

تو که در کوچه راه افتادی

همه جا غیر کربلا بودی!

با توام آی حضرت باران

ظهر روز دهم کجا بودی؟

روز آخر که جنگ راه افتاد

سایه ی تشنگی به ماه افتاد

هر طرف یک سراب پیدا شد

چشمهامان به اشتباه افتاد

مهر زهرا مگر نبودی تو؟

تو که با مادر آشنا بودی

با توام آی حضرت باران

ظهر روز دهم کجا بودی؟

مادری در کنار گهواره

لب گشود و نگفت هیچ از شیر

 تو نباریدی و به جات آن روز

از کمانها گرفت بارش تیر

تو که حال رباب را دیدی

تو به درد دلش دوا بودی

با توام آی حضرت باران

ظهر روز دهم کجا بودی؟

وقتی آن روز رفت سمت فرات

در دلش غصه های دنیا بود

تو اگر در میانمان بودی


شاید الآن عمویم اینجا بود

رحمت و عشق از تو می بارید

قبل تر ها چه باوفا بودی

با توام آی حضرت باران

ظهر روز دهم کجا بودی؟

 

حافظ

 

 

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

طمع خام بین که قصه فاش

از رقیبان نهفتنم هوس است

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است

وه که دردانه‌ای چنین نازک

در شب تار سفتنم هوس است

ای صبا امشبم مدد فرمای

که سحرگه شکفتنم هوس است

از برای شرف به نوک مژه خاک

راه تو رفتنم هوس است

همچو حافظ به رغم مدعیان

شعر رندانه گفتنم هوس است