شهریار

 
 
 
آمــــد امّــــا در نگــــاهـــش آن نــوازش هــا نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شـسـته بود
عکـس شیدایی ، در آن آیینه ی سـیما نبود...


لب،همان لب بود ، امّا بوسه اش گرمی نداشت
-دل همان دل بود ، امّـا مسـت و بی پــروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رســــــــوایی نداشـــــت
گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسـوا نبود

در نگاه ســــــرد او غــــوغــای دل خــاموش بود
برق چشمش را ،نشان ، از آتش سـودا نبود

دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود
 
 
 
 

شهریار



اي عسس گر شاد از اين هستي كه شب مستم گرفتي
من از اين شادم كه مي افتادم و دستم گرفتي

تا كه دستي بود و پايي كي حريفم بودي اي چرخ
ماهم از دست آن زمان كز پاي بنشستم گرفتي

بال من بگشا اگر مرد شكار شاهبازي
ور نه در دام محبت مرغ پا بستم گرفتي

پست خواندن لايق طبع بلندم نيست ليكن
اي فلك گر خود نه پستي از چه رو پستم گرفتي

آسمان بردي كمان ابروي من از دست آري
تا نه پرتاب تو سازم , تير از دستم گرفتي

گفته بودي گر من افتادم زپا دستم بگيري
خود بزير پايم افكندي عجب دستم گرفتي

شهريارا اقتباس از اوستادي كن كه گويد
آسمان بي ماه ماني ماهم از دستم گرفتي...



شهریار

 

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می کشم