ابوسعید ابوالخیر
ای دلبر ما مباش بی دل، بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل، بر ما
نه دل، بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
ای دلبر ما مباش بی دل، بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل، بر ما
نه دل، بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
او را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی
بشنو، بشنو که قصهشان خوش باشد
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
باده از ما مست شد ني ما از او
قالب از ما حذف شد ني ما از او
باده در جوشش گداي جوش ماست
چرخ در گردش اسير هوش ماست
در نيابد حال پخته ، هيچ خام
پس سخن کوتاه بايد والسلام
~~~~~~~~~~~~~~~~
بس دعاها کان زیان است و هلاک
از کرم می نشنود یزدان پاک
شکرحق را کان دعا مردود شد
من زیان پنداشتم آن سود شد
~~~~~~~~~~~~~~~
از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش
~~~~~~~~~~~~~~~~
رو بمیر ای خواجه قبل از مردنت
تا نباشد زحمت جان کندنت
آن چنان مرگی که در نوری روی
نی چنان مرگی که در گوری روی
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
بــود قدر تو افـــزون از مــلایـــک
تو قــدر خـود نمیـــدانی چه حاصل
دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بیمشتری نیست
گروهــــی آن گروهی این پســـندند
جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصــالت گر مـرا گردد میســر
هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز
هر آنکس عاشق است از جان نترسد
یقیــــن از بند و از زنـــدان نترســـد
دل عـــاشـــــق بــود گــــرگ گرســـنـه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد
عادت ماست که بی باده و می مست شویم
فارغ ازمیکده وهرچه درآن هست شویم
عادت ماست که بااهل وفا یارشویم
رشته زلف بگیریم و وفادارشویم
آن کیست که بیرون درون مینگرد
در اهل جنون به صد فسون مینگرد
وز دیده نگر که دیده چون مینگرد
وآن کیست که از دیده برون مینگرد
ای نسخه ی نامه ی الهی که تویی
وی آینه ی جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی
پیش از آنکه خستگی مرا کشد به دام ناکسان،
ای امید جان من، در این دو دیده ام درآ!
چاره ام تویی و خسته ام زخود
ای خدای من،خودآ، خودآ، خودآ!!!
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم كن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
اي زندگي من و توانم همه تو
جاني و دلي، دل و جانم همه تو
تو هستي من شدي، از آني همه من
من نيست شدم در تو، از آنم همه تو
باز آي كه تا به خود نيازم بيني
بيداري شبهاي درازم بيني
نيمي غلطم كه خود فراق تو مرا
كي زنده رها كند كه بازم بيني
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل ِ بي رحم تو بيزارتر است
بگذاشتي ام، غم تو مگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر است
بر من در وصل، بسته مي دارد دوست
دل را به هوا شكسته مي دارد دوست
زین پس٬ من و دل شکستگی بر در او
چون دوست٬ دل ِ شكسته مي دارد دوست
خود ممكن آن نيست كه بردارم دل
آن به كه به سوداي تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه كنم، بهر چه مي دارم دل
در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است
هر خون ِ جگر كه بي تو خوردم هيچ است
از درد تو هيچ ْ روي درمانم نيست
درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است
من بودم و دوش، آن بتِ بنده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شب را چه كنم حديث ما بود دراز
دل تنگم و ديدار تو درمان ِ من است
بي رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني
آنچه از غم هجران تو بر جان من است
اي نور دل و ديده و جانم، چوني؟
و اي آرزوي هر دو جهانم،چوني؟
من بي لب لعل تو، چنانم كه مپرس
تو بي رخ زرد من، ندانم چوني
اَفغان كردم، بر آن فغانم مي سوخت
خامش كردم، چو خامشانم مي سوخت
از جمله كرانها، برون كرد مرا
رفتم به ميان، در ميانم مي سوخت
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم
اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آنرا كه وفا نيست زعالم كم باد
ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد
جز غم، كه هزار آفرين بر غم باد
در عشق توام، نصيحت و پند چه سود؟
زهراب چشيده ام، مرا قند چه سود؟
گويند مرا،كه بند بر پايش نهي
ديوانه دلم است، پا بر بند چه سود؟
من ذره و خورشيد لوامي تو مرا
بيمار غمم، عين دوايي تو مرا
بي بال و پر اندر پي تو مي پرّم
من كَه شده ام، چو كهربايي تو مرا
غم را بر ِ اين گزيده مي بايد كرد
وز چاه ِ طمع بريده مي بايد كرد
خون دل ِمن ريخته مي خواهد يار
اين كار ِ مرا به ديده مي بايد كرد
آبي كه از اين ديده چو خون مي ريزد
خون است، بيا ببين كه چون مي ريزد
پيداست كه خون من چو برداشت كند
دل مي خورد و ديده برون مي ريزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
ديوانه و شوريده و شيدا بادا
با هشياري، غصه هر چيز خوريم
چون مست شويم، هر چه بادا بادا
دل در غم عشقت مبتلا خواهم كرد
جان را سپر تير بلا خواهم كرد
عمري كه نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل، غذا خواهم كرد
از بس كه برآورد غمتْ آه از من
ترسم كه شود به كامْ بدخواه از من
دردا! كه هجران تو اي جان ِ جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا كار افتاد
بيچاره دلم، در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنين زار كه اين بار افتاد
سوداي تو را به ناله اي بس باشد
و از گوش تو را ترانه اي بس باشد
در كشتن ما چه ميزني كاين دلِ خار
ما را سر تازيانه اي بس باشد
از هستی خویش تا پشیمان نشوی
سر حلقهی عارفان و مستان نشوی
تا در نظر خلق نگردی کافر
در مذهب عاشقان مسلمان نشوی
رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان
گفتا: از غیر دوست بربند زبان
گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر
گفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهان