مولوی

 

 

تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون

تا کی زنی بر خانه ها تو قفل با دندانه ها
تا چند چینی دامها دام اجل کردت زبون

شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین
زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون

برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن
بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون

دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی
دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آن‌ها کنون

ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ
فرزند و اهل و خانه‌ات از خانه کردندت برون

کو عشرت شب‌های تو کو شکرین لب‌های تو
کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون

کو صرفه و استیزه‌ات بر نان و بر نان ریزه‌ات
کو طوق و کو آویزه‌ات ای در شکافی سرنگون

کو آن فضولی‌های تو کو آن ملولی‌های تو
کو آن نغولی‌های تو در فعل و مکر ای ذوفنون

این باغ من آن خان من این آن من آن آن من
ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون

کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن
کو حمله‌ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون

هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو
نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون

امروز ضربت‌ها خوری وز رفته حسرت‌ها خوری
زان اعتقاد سرسری زان دین سست بی‌سکون

زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا
زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون

چون آینه باش ای عمو خوش بی‌زبان افسانه گو
زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون

 

 

ناشناس

 

اى روزگار دلشكن, هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان, دندان به دندان ديده ام


از خود رجز خوانى مكن, تصوير گردانى مكن
من گردن گردنكشان, رسمان به رسمان ديده ام


شرح ستم بس خوانده ام, آتش به آتش مانده ام
من اشك چشم كودكان, دامان به دامان ديده ام


از اين كله تا آن كله فرقى ندارد شيخ و شه
من پاسدار و پاسبان ايران به ايران ديده ام


ماتم چه گويم زين وطن كز برگ برگ اين چمن
من خون چشم شاعران ديوان به ديوان ديده ام

 

 

شوریده شیرازی

 

 

هرچه کُنی بکن , مَکن ترکِ من ای نگار من
هرچه بَری بِبَر، مَبَر سنگدلی به کار من

هرچه هِلی بــِهِـل، مَـهِـل پرده به روی چون قمر
هرچه دَری بــِدَر، مَدر پرده اعتبار من

هرچه کــِشی بــِکِش، مَکــِش باده به بزم ِ مدعی
هرچه خوری بخور، مخور خونِ دلِ فگار من

هرچه دَهی بده، مَده زلف به باد، ای صنم !
هرچه نَهی بنه، مَنــِـه دام به رهگذار من

هرچه کُشی بکُـش، مَکُـش صيد حرم که نيست خوش
هرچه شَوی بــشو، مَشو تشنه به خونِ زار من

هر چه بُری بِبُر، مَبُر رشته الفتِ مرا
هرچه کَنی بِکَن، مَکَن خانه‌ اختيار من

هرچه خری بخر , مخر عشوه ی حاسد مرا
هر چه تَنی بتن، متن با تنِ خاکسار من

هرچه رَوی بُرو، مَرو راه ِخلافِ دوستی
هرچه زَنی بِزَن، مَزَن طعنه به روزگار من


 

شیخ بهایی

 

 

او را که دل از عشق مشوش باشد

هر قصه که گوید همه دلکش باشد

تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی

بشنو، بشنو که قصه‌شان خوش باشد

 

 


قیصر امین پور

 

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

 زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

 

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است


گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است


تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است


آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است


از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است


دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازيچه ایام دل آدمیان است...

 

خلیل ذکاوت

 

 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز «عاشق» می شود

شرط می بندم که فردایی _ نه خیلی دیر و دور

مهربانی حاکم کل منـــــــــاطق می شود

هم، زمان سهمیه ی دل های دل تنگ و صبور

هم، زمین ارثیه ی جانهای لایـــــق می شود

قلب هر خاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست

هر گلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود

با صداقت، آسمان سهمی برابر می دهد

با عدالت، خاک تقسیم خلایق می شود

عقل هم با عشق، یک جوری توافق می کند

عشق هم با عقل، یک نوعی موافق می شود

عقل اگر گاهی هوادار جنون شد، عیب نیست

گاه گاهی عشق هم، هم رنگ منطق می شود!

صبح فردا، موسم بیداری آیینه هاست

فصل فردا، نوبت کشف حقایق می شود

دست کم، یک ذره در تاب و تب خورشید باش

لااقل، یک شب بگو : کی صبح صادق می شود؟

می رسد روزی که شرط عاشقی، دلدادگی ست

آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق می شود

 

رهی معیری

 

 

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم


سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم


سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم


همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم


سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم


شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم


جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

 

 

مولوی

 

 

چه دانستم که این سودا مرا زين سان کند مجنون

                                       دلم را دوزخي ســــازد  دو چشـــــمم را کنــــد جيحــــون

   زند موجـي بر آن کشتي که تختــه تختــه بشکافد

                                        که هــر تختــــــه  فرو ريزد ز گــــردش هاي گوناگـــون

   چون اين تبديل ها آمد نه هامون مانـــد و نه دريا

                                        چه دانم من دگرچون شد که چون غـرق است دربي چون

 

 

مولوی

 

 

 باده از ما مست شد ني ما از او
قالب از ما حذف شد ني ما از او


باده در جوشش گداي جوش ماست
چرخ در گردش اسير هوش ماست


در نيابد حال پخته ، هيچ خام
پس سخن کوتاه بايد والسلام

 

‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍~~~~~~~~~~~~~~~~

 

بس دعاها کان زیان است و هلاک
از کرم می نشنود یزدان پاک

شکرحق را کان دعا مردود شد
من زیان پنداشتم آن سود شد

 

~~~~~~~~~~~~~~~

 

از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش

 

~~~~~~~~~~~~~~~~

 

رو بمیر ای خواجه قبل از مردنت
تا نباشد زحمت جان کندنت

آن چنان مرگی که در نوری روی
نی چنان مرگی که در گوری روی

 

 

مولوی

 

 

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد
دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد
گه پیر و جوان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد
آتش گل از آن شد

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی
روشنگر عالم

از دیده عیوب چو انوار بر آمد
تا دیده عیان شد

حقا که هم او بود کاندر ید بیضا
میکرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
زان فخر کیان شد

می گشت دمی چند بر این روی زمین او
از بهر تفرج

عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد
تسبیح کنان شد

بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت
هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد

منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت
آن دلبر زیبا

شمشیر شد و در کف کرار بر آمد
قتال زمان شد

نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق
در صوت الهی

منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد
نادان به گمان شد

رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید
منکر مشویدش

کافر بود آن کس که به انکار بر آمد
از دوزخیان شد

 

 

احمد شاملو

 

 

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان،

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا،

به سان پرنده که با بهار،

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید.......

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام،

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 

 


مهدی سهیلی

 

 

مست مستم ليك مستي ديگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم

راست گويم يك رگم هشيار نيست
مستم اما جام و مي در كار نيست

مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقي كه عالم مست اوست

نيمه شب ها سیر عالم كرده ام
رو به ارواح مكرم كرده ام

نغمه ي مرغ شبم پر ميدهد
سير ديگر حال ديگر مي دهد

ساقي پيمانه را لبريز كرد
باده ي خود را شرارانگيز كرد

حالت مستي و مدهوشي خوشست
وز همه عالم فراموشي خوشست

مستي ما گر نداني دور نيست
باده ي ما زاده ي انگور نيست

دختر روز پيش ما بي آبروست
باده ي ما فارغ از جام و سبوست

اي حريفان جام من جام منست
وندرين پيمانه پيمان منست

چيست پيمان ؟ نغمه ي قالوابلا
مي زند هر لحظه در گوشم صلا

كاي تو در پيمان من هشيار باش
خواب خرگوشي بنه بيدار باش

بند بگسل نغمه زن پر باز كن
اين قفس را بشكن و پرواز كن

اين ندا هر شب مرا مستي دهد
زندگاني بخشد و هستي دهد

هاتفي گويد مرا در بيت بيت
اي قلمزن مارميت اذ رميت

ما قلم را در كفت جان مي دهيم
ما به شعرت نور عرفان مي دهيم

گر ترا شوري بود از سوي ماست
طاق نه محراب تو ابروي ماست

ما به جامت شربت جان ريختيم
ما به شعرت شور عرفان ريختيم

روشني ها از چراغ عشق ماست
بر كسي تابد كه داغ عشق ماست

دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟
در تن من جان بيتاب از كجاست ؟

در سكوت شب دلم پر مي زند
دست ياري حلقه بر در مي زند

شب بر آرم ناله در كوي سكوت
عالمي دارد هياهوي سكوت

برگ ها در ذكر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نياز

بال بگشايد ز هم شهباز من
مي رود تا بيكران پرواز من

از چراغ آسمان ها روشنم
پر فروغ از نورباران تنم

روشنان آسماني در عبور
نور ونور ونور ونورو نور و نور

مي رسم آنجا كه غير از يار نيست
وز تجلي قدرت ديدار نيست

بهر ديدن چشم ديگر بايدت
ديده يي زين ديده بهتر بايدت

چشم سر بيننده ي دلدار نيست
عشق را با جان حيوان كار نيست

چشم ظاهر در بهائم نيز هست
كوششي كن چشم دل آور بدست

باغبان را در گلاب و گل ببين
ذكر او در نغمه ي بلبل ببين

عشق او در واژه ها جان مي دمد
در كلامم نور عرفان مي دمد

طبع خاموشم سخن پرداز از اوست
بال از او نيرو از او پرواز از اوست

عقل ها ز انديشه اش ديوانه است
شمع او را عالمي پروانه است

ديده ي خلقت همه حيران اوست
كاروان عقل سرگردان اوست

در حريم عزت حي ودود
آفتاب و ماه و هستي در سجود

يك تجلي عقل را مجنون كند
واي اگر از پرده سر بيرون كند

گه تجلي آتشم بر جان زند
جان من فرياد ده فرمان زند

آري آري مي توان موسي شدن
با شفاي روح خود عيسي شدن

روح مي گويد اگر چه خاكي ام
من زميني نيستم  افلاكي ام

راه هموارست رهرو نيستم
بي سبب در هر قدم مي ايستم

هر زمان آن حالت دلخواه نيست
جان روشن گاه هست و گاه نيست

تشنه كامم ليك دريا در منست
گر شفا خواهم مسيحا در منست

باغ هست و ما به خاري دلخوشيم
نور هست و ما به نازي دلخوشيم

دعوت حق گويدم بشتاب سخت
تا بتازد بر سرت خورشيد بخت

از نفخت فيه من روحي نگر
تا كجا پر مي کشد روح بشر

گر شوي موسي عصا در دست تست
خود مسيحا شو شفا در دست تست

طور سينا سينه ي پاك شماست
مستي هر باده از تاك شماست

از شجر آوازها را بشنوي
زنده شو تا رازها را بشنوي

وادي ايمن درون جان تست
كشتن فرعون در فرمان تست

پاك شو پر نور شو موسي تويي
جان خود را زنده كن عيسي تويي

غرق كن فرعون نفس خويش را
محو كن فكر خطا انديش را

ساقيا آن مي كه جان سوزد كجاست ؟
نور حق را در دل افروزد كجاست ؟

مايه ي آرام جان خسته كو ؟
از شرابي مستي پيوسته كو ؟

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبك تازم ببخش

عاشق بزم  توام راهم  بده
عقل روشن جان آگاهم بده

 

 

امام خمینی

 

 

دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد

مُحتسب را بنوازید که زنجیرم کرد

معتکف گشتم از این پَس به در پیر مُغان

که به یک جُرعه می از هر دو جهان سیرم کرد

آب کوثر نخورم منّت رضوان نبرم

پرتو روی تو ای دوست جهانگیرم کرد

دل درویش به دست آر که از سر الست

پرده برداشته آگاه ز تقدیرم کرد

پیر میخانه بنازم که به سرپنجه خویش

فانیم کرده، عدم کرده و تسخیرم کرد

خادم درگه پیرم که ز دلجویی خود

غافل از خویش نمود و ز بر و زیرم کرد

 

 

فریدون مشیری

 

 

باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بودو تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانیکه چو کبک

خنده میزد شیرین

تیشه میزد فرهاد

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردن میل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالش برسی یا نرسی

 

 

رهی معیری

 

 

با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام
در میان آشنایانم ولی بیگانه‌ام


از سبک روحی گران آیم به طبع روزگار
در سرای اهل ماتم خندهٔ مستانه‌ام


نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی
گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه‌ام


از چو من آزاده‌ای الفت بریدن سهل نیست
می‌رود با چشم گریان سیل از ویرانه‌ام


آفتاب آهسته بگذارد در این غمخانه پای
تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه‌ام

 

 

رهی معیری

 

 

در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کــــنم
گــــــر شکـــــوه ای دارم ز دل بـــا یـــار صـاحبــــدل کــــنم


در پــرده سـوزم همچــو گل در سینه جوشم همچو مل
مــن شمـــع رســـوا نیستم تا گـــــریه در محفل کنم


اول کــــنم انـــدیشـــه ای تــا بــرگـــــزینم پیشه ای
آخـــر به یک پیمانه مــــی اندیشه را باطل کـــنم

 
زآن رو ســـتــــانــــم جــــام را آن مایـــــه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گـــل شنیدم بــوی او مستانه رفتـــم سوی او
تا چـــون غبار کـــوی او در کـــوی جـــان منزل کــنم


روشـنـگــــــری افــلاکـــیـم چــون آفـتــــاب از پـاکــــیم
خـاکـــــی نیــم تــا خــویـش را سـرگـــرم آب و گــل کنم


غــــــرق تمـنـــــای تـــــوام مـــوجــــی ز دریــــای تــــــوام
مـــن نخــل سرکـــش نیستــم تـا خانــه در ساحــل کـــنم

 

 

مهدی سهیلی

 

 

زمین و آسمان " مکه " آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید -

امید زندگی در جان موجودات می جوشید -

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبی مرموز و رویایی -

به شهر " مکه " مهد پاکجانان دختر مهتاب می خندید

شبانگه ساحت " ام القری " در خواب می خندید

ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی -

دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد

صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ -

به سوی کهکشان میشد.

*****

دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت -

و دست باغبان آفرینش در چنان حالت -

سر " گل آفریدن " داشت.

*****

شگفتیخانه ی " ام القری " در انتظار رویدادی بود

شب جهل و ستمکاری -

به امید طلوع بامدادی بود.

سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت

و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد

همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند

که: امشب نیمه شب خورشید می تابد

ز شرق آفرینش اختر امید می تابد

*****

در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگی می دید:

به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد

و هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانی

و زین قدرت نمایی ها نصیب او -

شگفتی بود و حیرانی

*****

در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی

و منقاری زمردفام

که سویش پر کشید از بام -

و در صحن سرا پر زد

و پرهای پرندین ره به پهلوی زن دردآشنا سائید

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به کوته لحظه ای گرداند سر را " آمنه " با هاله امید

تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید

چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را -

دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر " احمد "  را -

شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را

سپس بشنید این گفتار وحی آمیز:

- الا، " ای آمنه " ای مادر پیغمبر خاتم!

سرایت خانه ی توحید ما باد و مشید باد

سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد

*****

بدو بخشیده ایم ای " آمنه " ای مادر تقوا!

صدای دلکش " داوود " و حب " دانیال" و عصمت " یحیی "

به فرزند تو بخشیدیم

کردار" خلیل " و قول " اسماعیل " و حسن چهره ی  " یوسف "

شکیب  " موسی عمران " و زهد و عفت " عیسی "

بدو دادیم: خلق " آدم " و نیروی  " نوح " و طاعت " یونس "

وقار و صولت " الیاس " و صبر بی حد " ایوب "

بود فرزند تو یکتا -

بود دلبند تو محبوب -

سراسر پاک -

سراپا خوب.

*****

دو گوش " آمنه " بر وحی ذات پاک سرمد بود

دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -

که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را -

به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن‌ دیگری ‌طشت ‌زمرد بود

دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت

" محمد " را چو مروارید غلتان شستشو دادند

به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند

سپس از آستین کردند بیرون " دست قدرت " را -

زدند از سوی درگاه خداوندی -

میان شانه های حضرتش " مهر نبوت " را

سپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدند

وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " کوچیدند.

همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:

که آمد تکسواری در " مدائن " سوی " نوشروان "

و گفت: ای پادشه " آتشکده ی آذرگشسب " ما -

که صدها سال روشن بود -

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش

به " یثرب " یک " یهودی " بر فراز قلعه ای فریاد را سرداد:

که امشب اختری تابنده پیدا شد

و این نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -

نوین پیغمبر پاک خداوندست

و انسانی کرامندست

*****

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی

قدم بگذاشت در " ام القری " وین شعر را برخواند:

" که ای یاران مگر دیشب بخواب مرگ پیوستید؟

چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟

که دید از " مکیان ‌" آن ماهتاب پرنیانی را؟

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود

هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود

بیابان بود و تنهایی و من دیدم -

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند -

ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد.

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!

بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبائی!

بیابان، رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست

بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست

کجا بودید ای یاران؟!

که دیشب آسمانیها زمین " مکه " را کردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."

*****

به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند

به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:

که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟

چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟

که دید از " مکیان " آن ماهتاب پرنیانی را؟

بیابان بود و تنهایی و من دیدم -

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد

به چشم خویش دیدم ماه  را از جای خود کندند -

زهر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!

بیابان بود ومن، اما چه اخترهای زیبائی!

بیابان رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست

بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست

کجا بودید ای یاران؟!

که دیشب آسمانیها زمین " مکه " را کردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین و آسمان " مکه " دیشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

*****

روانت شادمان بادا!

کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟!

کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی؟!

که اینک بر فراز چرخ، یابی نام " احمد " را

و در هر موج بینی اوج گلبانگ " محمد " را

" محمد " زنده و جاوید خواهد ماند

" محمد " تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند

جهانی نیک می داند -

که نامی همچو نام پاک " پیغمبر " موید نیست

و مردی زیر این آسمان همتای " احمد " نیست

زمین ویرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پیر -

اگر بینیم روزی در جهان نام " محمد " نیست .

 

 

مولوی

 

 

گفت بُد فضل خدای دادگر

ورنه زآنچم گفته شد، هستم بتر


چه حلالی خواست می ‌باید زمن

که منم مجرمتر اهل زَمَن


آنچ گفتندم ز بَد از صَد یکیست

بر من این کشفست ،اَر کس را شکیست


کس چه می‌داند ز من جز اندکی

از هزاران جرم و بد فعلم یکی


من همی دانم و آن ستار من

جرمها و زشتی کردار من


اول ابلیسی مرا استاد بود

بعد از آن ابلیس پیشم باد بود


حق بدید آن جمله را نادیده کرد

تا نگردم در فضیحت روی‌ زرد


باز رحمت پوستین دوزیم کرد

توبهٔ شیرین چو جان، روزیم کرد


هر چه کردم جمله ناکرده گرفت

طاعت ناکرده آورده گرفت


همچو سرو و سوسنم آزاد کرد

همچو بخت و دولتم دلشاد کرد


نام من در نامهٔ پاکان نوشت

دوزخی بودم ببخشیدم بهشت


آه کردم چون رسن شد آه من

گشت آویزان ، رسن در چاه من


آن رسن بگرفتم و بیرون شدم

شاد و زفت و فربه و گلگون شدم


در بن چاهی همی ‌بودم زبون

در همه عالم نمی‌گنجم کنون


آفرینها بر تو بادا ای خدا

ناگهان کردی مرا از غم جدا


گر سر هر موی من یابد زبان

شکرهای تو نیاید در بیان


می‌زنم نعره درین روضه و عیون

خلق را یا لیت قومی یعلمون


دفتر پنجم / مثنوی معنوی

 

 

مرتضی عزیزیان

 


گفتم: ببار ، گفت که باران گرفتني ‌است
گفتم: دلم ، گفت: نگفتم شکستني است؟

گفتم قشنگ ، گفت که نسبت به ديگري
در عصر احتمال ، قشنگي نگفتني است

گفتم: اگر ، گفت: ببين! شرط مي‌کني،
بازي شرط و عشق قماري نبردني است

گفتم که من ، گفت: فقط تو، هميشه تو
اين من ميان ما شدن ما، نمردني‌ است

گفتم که عشق ، گفت که قيمت نکرده‌اي؟
هر جاي شهر را که بگردي، خريدني است

گفتم: تمام ، گفت: شدم، مي‌شدم، شده‌
صرف زمان ماضي هستن! نبودني است

گفتم که مرگ ، گفت: اگر مرگ پاسخ است
اين عشق ماندني شما هم نماندني است

گفتم: غزل ، گفت که اين بيت آخر است
من عاشق تو نيستم و عشق ناسرودني است

 

 

مهدی سهیلی

 

زمين و آسمان " مكه " آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد -

اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد -

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبي مرموز و رويايي -

به شهر " مكه " مهد پاكجانان دختر مهتاب مي خنديد

شبانگه ساحت " ام القري " در خواب مي خنديد

ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي -

دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد

صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ -

به سوي كهكشان ميشد.

*****

دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت -

و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -

سر " گل آفريدن " داشت.

*****

شگفتيخانه ي " ام القري " در انتظار رويدادي بود

شب جهل و ستمكاري -

به اميد طلوع بامدادي بود.

سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت

و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي زد

همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند

كه: امشب نيمه شب خورشيد مي تابد

ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد

*****

در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي ديد:

به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد

و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني

و زين قدرت نمايي ها نصيب او -

شگفتي بود و حيراني

*****

در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي

و منقاري زمردفام

كه سويش پر كشيد از بام -

و در صحن سرا پر زد

و پرهاي پرندين ره به پهلوي زن دردآشنا سائيد

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه " با هاله اميد

تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد

چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را -

دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر " احمد "  را -

شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را

سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز:

- الا، " اي آمنه " اي مادر پيغمبر خاتم!

سرايت خانه ي توحيد ما باد و مشيد باد

سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد

*****

بدو بخشيده ايم اي " آمنه " اي مادر تقوا!

صداي دلكش " داوود " و حب " دانيال" و عصمت " يحيي "

به فرزند تو بخشيديم

كردار" خليل " و قول " اسماعيل " و حسن چهره ي  " يوسف "

شكيب  " موسي عمران " و زهد و عفت " عيسي "

بدو داديم: خلق " آدم " و نيروي  " نوح " و طاعت " يونس "

وقار و صولت " الياس " و صبر بي حد " ايوب "

بود فرزند تو يكتا -

بود دلبند تو محبوب -

سراسر پاك -

سراپا خوب.

*****

دو گوش " آمنه " بر وحي ذات پاك سرمد بود

دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -

كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را -

به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن‌ ديگري ‌طشت ‌زمرد بود

دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت

" محمد " را چو مرواريد غلتان شستشو دادند

به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند

سپس از آستين كردند بيرون " دست قدرت " را -

زدند از سوي درگاه خداوندي -

ميان شانه هاي حضرتش " مهر نبوت " را

سپس در پرنياني نقره گون، آرام پيچيدند

وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " كوچيدند.

همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند:

كه آمد تكسواري در " مدائن " سوي " نوشروان "

و گفت: اي پادشه " آتشكده ي آذرگشسب " ما -

كه صدها سال روشن بود -

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش

به " يثرب " يك " يهودي " بر فراز قلعه اي فرياد را سرداد:

كه امشب اختري تابنده پيدا شد

و اين نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -

نوين پيغمبر پاك خداوندست

و انساني كرامندست

*****

يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي

قدم بگذاشت در " ام القري " وين شعر را برخواند:

" كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟

كه ديد از " مكيان ‌" آن ماهتاب پرنياني را؟

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود

بيابان بود و تنهايي و من ديدم -

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد

به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند -

ز هر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد.

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!

بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبائي!

بيابان، رازها دارد

ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."

*****

به شعر آن عرب، مردم همه حالي عجب ديدند

به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:

كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟

كه ديد از " مكيان " آن ماهتاب پرنياني را؟

بيابان بود و تنهايي و من ديدم -

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد

به چشم خويش ديدم ماه  را از جاي خود كندند -

زهر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!

بيابان بود ومن، اما چه اخترهاي زيبائي!

بيابان رازها دارد

ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

*****

روانت شادمان بادا!

كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟!

كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!

كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام " احمد " را

و در هر موج بيني اوج گلبانگ " محمد " را

" محمد " زنده و جاويد خواهد ماند

" محمد " تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند

جهاني نيك مي داند -

كه نامي همچو نام پاك " پيغمبر " مويد نيست

و مردي زير اين آسمان همتاي " احمد " نيست

زمين ويرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پير -

اگر بينيم روزي در جهان نام " محمد " نيست
 
 

افشین یدالهی

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز ترا در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم , نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
ادم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو, نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

مولوی

 

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف  بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 
 
 

دکتر علی شریعتی

 

 

 در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی

 که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
    
 صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان،

 و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود

 از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
    

 و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده

 و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین،

 و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل

 و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ،

 مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
    

 می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل

 است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه

 را  بپا داشته است. ترسان و مرتعش از هیجان،

 نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
    
 اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان،

 فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،

تا هنوز هم نگاهش دارد جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
    

... افتاد!
    

 و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
    
 نگاهم را بالاتر میکشانم:
    
 از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد

 تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
    

 نگاهم را بالاتر میکشانم:
    
 گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ

 بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.
    
 نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
    
 ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا

 میماند و ... دیگر هیچ !
    

 پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود،

 دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند،

 شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:
    
    «هستم»، که «زندگی می کنم».
    
    این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!
    

 اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.
    

 پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
    
  در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد،

 اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
    
 شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش،

 چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.
    

 هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من

می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
    

 هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
    
 چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما،

 سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند.

 سیمایی که ...
    

 چه بگویم؟
    
 مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و

 رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.
    

 در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.
    
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان،

 بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
    
 نه باز می گردد، 
    
 که : به کجا؟
    

  نه پیش می رود، 
    

  که : چگونه؟
    
 نه می جنگد،
    
 که : با چه؟
    
 نه سخن می گوید،
    

  که : با که؟
    
 و نه می نشیند، که : 
    
  هرگز !
    
 ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
    

 همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان

 سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و

 اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!
    

  به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد،

 خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.
    
  نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛
    
 تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.
    
 می گریزم.
    
 اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور

 و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.
    
 در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
    

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها

و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی

 و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... 
    

 عمامه پیغمبر بر سر و....... د
    
 آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
    
 تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را

 می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:
    
    «این مرد کیست»؟
    
    «دردش چیست»؟
    
    این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
    
    چه کرده است؟
    
    چه کشیده است؟
    

 به من بگویید:
    
    نامش چیست؟
    
    هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
    
    پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است....
    

 

 

فاضل نظری

 

 

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد 

رود را از جگر کوه به دریا بکشد

 

گیسوان تو شبیه‌است به شب اما نه
 شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
 

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است 

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

 

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم 

هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
 

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من 

من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد
 

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌است 

وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

 

 

هاتف اصفهانی

 

 

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و الآصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کآنجا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

 

حسین پناهی

 

 

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟چرا؟

 سراسیمه و مشتاق

بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر عصر والیوم بود

و فلسفه بود و ساندویچ دل و جگر.

 

شیوا

 

 

تا بحال شده .. ،،،،

  ،،،،  نخواهی ، اما بطلبی ؟

     ،،، فرار کنی ، اما جستجو کنی ؟

        ،،، متنفر باشی ، اما دوست داشته باشی ؟

            .... و در اوج اشک ، لبخند بزنی و ....

                                         ....  بغضتو انکار کنی ؟ !

 ...  دنبال رد پا بری ،،،،،

 ... عطری آشنا را با اشتیاقی نا خواسته ، نفس بکشی ؟

 و همچون مادری فرزند گم کرده ، نگاهت به هر سو دوان باشد ؟!

 آنقدر که در آستان دوست ، هنگام سجود بندگان ، با قدم هایی شتابان و 

 مضطرب ، نگاه ناباورانه هزاران فرشته را به دنبال خود بکشانی و فقط

دنبال نا آشنایی بگردی ؟ ...

  ،،،  شرم در آن هنگام چه معنایی دارد ؟ ...

                      ...     ،،،،،   آ ه ....  ؟؟؟!!!!    .....     ،،،،،،،

... امشب به شهرزاد قصه گو  و منتظر چه بگویم ؟ .......

قربانی چون من ،  که هر سپیده را ،  با بهای داستانی می خرد ...

،،،  عزیزم ، دستانم خالیست ، ....

                 ،،،، دهانم پراز ناگفته هاست ، ...

                           ،،،، چه کنم  که آن عیار تمامی کلمات را نیز با خود به یغما برده است ...

      ،،،،  چشمانم گنگ است و ...

                   ،،،، حدیث سرنوشتم ، اما  ،  نامکرر  ........

                                                                                 

 

 

سنایی

 

 

عاشق مشوید اگر توانید

تا در غم عاشقی نمانید

این عشق به اختیار نبود

دانم که همین قدر بدانید

هرگز مبرید نام عاشق

تا دفتر عشق بر نخوانید

آب رخ عاشقان مریزید

تا آب ز چشم خود نرانید

معشوقه وفا به کس نجوید

هر چند ز دیده خون چکانید

اینست رضای او که اکنون

بر روی زمین یکی نمانید

اینست سخن که گفته آمد

گر نیست درست بر مخوانید

بسیار جفا کشید آخر 

 او را به مراد او رسانید

اینست نصیحت سنایی

عاشق مشوید اگر توانید

 

 

افشین یداللهی

 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

 

اول اگر چه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته ست می رود

 

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار حادثه بنشست می رود

 

اینجا کسی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

 

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیری ست بی نشانه که از شست می رود

 

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود...